خاطرات دوران پزشکی در گذر زمان
همون روزی که در موضوع متن اومده با ممد فیض بخشان و علی و مصطفی رفته بودیم میدان امام ببینیم دنیا دست کیه.یه تابی بخوریما یه آب و هوایی عوض کنیم.نکه همش تو درس بودیم رو درس نبودیما تو درس بودیم دیگه تصمیم گرفتیم آب و هوا عوض کنیم. منم طبق معمول باید فیلم می گرفتم و خاطراتشا ثبت می کردم.به قول یکی از دوستا با همون گوشت کوبم(موبایلم) باید فیل می گرفتم...! خلاصه ممد فیض می خواست سخنرانی کنه که اینا عجب ادم های بیکاری خلاصه بنده مشغول فیلم گرفتن ازممد بودم و میدونم خودشو فیلمشو تو شب گرفتم که دیدیم یه سری ماشین بوق زنان دارن وارد میدون میشنو میزننو می رقصنو ماشین عروس بود خلاصه...! منم که فیلم برداری خودمو می کردم.پشتم به اینا بود.یهو یه پرایدوایساد جلو ما و یه ٢و٣ تا جونه یقه باز و به ظاهر لات اومدن جلو و به من گفتن آی..... تو داری فیلم زن و بچه مردم و میگیریا خلاصه منم دیدم که اوضاع جدیه گوشکوبمو گذاشتم تو جیبمو با قلدری رفتم تو سینه طرف که من فیلم تو را نمی گیرم که یهو دیدم یک مشت محکم نثارم کرد و عینکم شیشه اش افتاد و بعدشم یه ماشین دیگه وایساد و یه ۵و۶ نفرم از اون پیاده شدنو علی و ممد و اینام به طرفداری من بودن که دیگه وقتی دیدیم تعدادشون زیاد شد پا گذاشتیم به فرار که نه خیال کردین ما کشکیم؟ تو کلانتری این فامیلشون اومدو جلو پلیس گفت آقا این بنده خدا نمی دونستو ببخشو از این حرفا که منم سفت و سخت که یا بگین بیاد همین جا عذر خواهی کنه یا عمرا نمی بخشمو شکایت میکنم.خلاصه خودش که نیومد این فامیلشون زنگ زد به شوهر خاله طرف که بیاد اینجا رضایت منو جلب کنه.اومدو یه خورده حرف زد که اگه بیاد اینجا باید عروسی خواهرشو ول کنه مهمون داره عروسیش می ریزه به همو شما ببخش و اینا و حالا دیگه تصمیم با خودت می خوای عروسیشو بزن به همو بکشونش تا کلانتری می خوای بزرگواری کنو ببخش.منم با علی ممد و مصطفی مشورت کردم و تصمیم گرفتم که شکایت بنویسم.پاشدکم به افسر نگهبان گفتم برگه شکایت را بدیم لطفا.که دو باره شوهر خالش گفت اقا بیا بشین اینجا من صحبت بکنم باهات.دوباره شروع کرد همون حرفا قبلیو زنگ زد به طرف که اسمش حامد بود گفت عذر خواهی کنه.اول با علی حرف زد من گفتم من حرفی ندارم بگین بیاد اینجا عذر خواهی کنه.علی با هاش حرف که عالی حرف زده بود باهاش و گفته بود که نه پاشو بیا وگرنه رفیقم نمی بخشه...! بعد من باهاش صحبت کردم که گفت گلم عزیزم به خدا اشتباه کردم حالا من باید مهمونامو ول کنم پاشم بیام.شما بیا این جا مهمون باش.حالا اگه بخوای من مهمونا را ول کنمو بیام. منم گفتم آره ول کنو بیا...! گفت یعنی میگی بیام؟گفتم آره پاشو بیا که شوهر خالش اومد بالا سرم با ایما و اشاره گفت ببخشو بگذرو ار این حرفا که گفتم باشه حالا دیگه بسه برو تکرار نشه...! یه سری نکات را اون وسط نگفتم.علی و ممد و مصطفی که حسابی طرف داری کردنو هوامو داشتن. طرف پیتزا فروشی کار می کرد.گفت بیا مهمون من باش.آدرس پیتزا را داد اما خوب ما که جرات نداریم بریم خلاصه اینم خاطره ای شد قبل علوم پایه...! اینجا آخر زندگی خاکی ایست.به کدامین سمت هدایت خواهیم شد؟ آیا راهی جز ماندن.....؟ من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم. هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود. سهراب هر لحظه از زندگیم که میگذره به دل هایی فکر می کنم که می تونستم بدست بیارم و الان دیگه فرصتی نیست...اون دل دیگه رفته... ادامه ی بحث قبل از امتحان انگل...! بعد ار امتحان که خوب همگی دپسرده بودیم این یعنی به معنیه دیپ افسرده به معنیه افسرده ی شدید وعمیق...!خلاصه بعد از اینکه یه خورده سوالاتو چک کردیمادیدیم که بله هرچی ما زدیم علی یه چیزی زده ممد یه چیزیو مصطفی یه چیزه دیگه به این نتیجه ی خیلی خیلی مهم رسیدیم که بین علما اختلاف نظر وجود داره حالا این را باید تصمیم می گرفتیم که کجا بریم. بنا به نظر جناب دکتر متقی که در ادامه میگم چرا دکتر تصمیم گرفتیم که همگی بریم بریونی ...(نمیگم اسمشا که تبلیغ نشه) که غذاش حرف نداره و از دوستان جناب دکتر متقی بزرگ هست و هم ممد را میشناسه. رفتیم اونجا جاتون خالی ۴ دست بریون درجه یک سفارش دادیما به همراه د آبگوشت بزرگ به علاوه ی یک دوغ خانواده ی سنتی...! ما بیرونه مغازه منتظر وایسادیم که غذا آماده شه و بگیریم بریم تو پارک بخوریم/از پشت شیشه صاحب اونجا داد میزد دکتر غذاتون آمادست.ما هم رومونو برگردوندیما دیدیم که نه انگار با ما نیست هی با انگشتش نفر بغلی مون را نشون میده.حالا کی بود دکتر متقی را میگفت...! بریان را گرفتیم رفتیم داخل پارک حالا یا توی پارک روی میز های مخصوصی که همیشه اونجا میریم بریان را نوش جان کردیم....! علی که بیشتر از همه خوردو سهم منم یه خوردشو خورد(علی جون تو عمرت یه بار پر خوری کرده زشت نگم دیگه). بعد از صرف بریان برای اینکه حالا این چربی ها هضم بشه یه جوری گفتیم یه بازی بکنیم که شطرنج بود.حالا با کدوم امکانات را نمی دونم.به هر زوری بود با سنگ های کف پارک با سیگار های مصرف شده و با برگ و کاج مهره های شطرنج را چیدیم رو میز...! بعد از بازی حوصلمون سر رفته بود می خواستیم یه کاری بکنیم.گفتیم بریم به دهان استکبار سنگ پرتاب کنیم.خلاصه مسابقه ی نشانه گیری به سمت دهان استکبا را انجام دادیم که هر باری سنگ می خورد به نشونه یهک صدای فلزی مانندی ازش بلند می شد.تازه برای اینکه هنر های رزمی و دقت و نشانه گی را به رخ هم بکشیم پرتاب چشم بسته.پرتاب از پشت بدونه نگاه کردن به هدف را هم انجام دادیم....! و بعدا هم پرتاب به سمت هم دیگه و نشانه گیری به سمت هم بود که در راه برگشت به خونه و فردای اون روز مرتب تکه سنگها از توی جیب های کت و کاپشن بیرون اورده میشد.فکر کنم چند کیلویی سنگ هم مصرف کردیم....!اینجا دیگه مشکل از کرم و انگل هایی بود که علاوه بر استاتید گران قدر انگل شناسی به ما هم سرایت کرده بود...! پی نوشت....!:دهان استکبار همان سطل زباله ی آهنیه توی پارک بود....!!!!!!!! سلام...خوبین همه تون...من هم خوبم...یعنی بد نیستم....آخه خیلی هیجان دارم...هیجان برای امروزی قشنگ وزیبا...آخه شما که نمی دونین...امروز تولده...تولد یه دوست ...تولد یه انسان واقعی...تولد یه یار مهربون...آخ که نمی دونین چه حسی دارم....دلم می خواد اولین کسی باشم که بهش میگم تولدت مبارک...اولین کسی باشم که بهش میگم تولد تو تولد همه خوبی هاست...اولین کسی باشم که بهش میگم تولد تو جشن همه گل هاست....اون واقعا یه دوسته .... ما آدمای کوچیک هیچوقت نمی تونیم قدر بزرگا رو بدونیم...نمی دونم... ! امیر جون تولدت مبارک...! انشالا تولد 150 سالگی...! ترم سوم، وارد دانشکده که شدیم هیچی طبیعی نبود! روزای اول که کلاسا تشکیل نمی شد، اتاقای خوابگاه رو تحویل نمی دادند و به اندازه کل جمعیت کلاس انتقالی و مهمان داشتیم، انگار توی کلاسای خودمون غریبه شده بودیم... گرچه شروع خوبی نداشت، ولی ترم قشنگی بود! 26 مهر اولین اردوی دسته جمعیمون رو با بچه ها رفتیم (جای همه اونایی که نیومدن خالی...)، کارایی که اون روز کردیم قابل بیان نیست امتحان میان ترم روانشناسی هم داستانی داشت...! یادمه حدود یک ساعت توی کلاس سر اینکه 2 فصل باشه یا 3 فصل با هم بحث می کردیم، آقایون با 3 فصل موافق بودن و خانوما نه! گرچه توی این بحث این آقایون بودن که پیروز شدن ولی تاوان جالبی هم دادن!!! باخت 6-1 تیم فوتبالمون در برابر مهر 85 یک روز قبل از امتحان...!!! آخرین جلسه دکتر شریفی، حضور اجباری نبود ولی حاضرین 0.5 نمره گرفتند...! جلسه آخر سر و گردن که به خاطر وجدان درد برای اولین بار بیدار بودم و فرمایشات استاد رو می شنیدم (!) حرفای عجیبی به گوشم خورد! دکتر نیکبخت می گفتند شما خیلی بچه های خوبی بودین و من خیلی از شما راضی ام...!!! 4 بهمن زیباترین برف سال بارید، روز قبل از امتحان ایمنی بود، من و دیبا از همه عقب تر بودیم ولی دلمون نیومد لذت برف بازی رو از دست بدیم ترم چهارم یه ترم متفاوت بود... اتفاقات این ترم آمیزه ای از گریه و خنده بود... خاطرات تلخ این ترم زیاد بودن... غم داغدار شدن سه تا از دوستای عزیزمون که دردناک ترین خاطراتش بودن و بیماری دیبا که روزای سختی رو پیش روی ما قرار داد پاویون (شیرین ترین خاطره ترم چهار...!)، از یه فکر، یه ایده و یه پیشنهاد ساده شروع شد! جلسات اول 4 نفر بودیم! و کم کم جمع پاویونی ما بزرگ و بزرگتر، گرم و گرمتر شد... پاویون که واسه ما سراسر تجربه و دوستی و خاطرات شیرینه... بیشتر خاطرات ترم پنج من پاویونی اند! ترم 5 ما با پاویون شروع شد و با پاویون هم تموم شد...! چند تا از این خاطرات قبلا توی وبلاگ نوشته شده بنابراین...! خوب، رسیدیم به آخر ترم 5، حالا وقتشه یه تشکر بکنیم از همه نمایندگان عزیزمون، همچنین زهره گلم واسه خسته نباشید های آخر کلاس و آقای خلیقی واسه رست گرفتن های وسط کلاس...! 3/1 دوران قشنگ دانشجوییمون گذشت و فقط خاطره ها و عکسها واسمون مونده... بیاین همه خاطرات خوبمون رو به ذهن بسپاریم و خاطرات بد رو دور بریزیم که این راه همچنان ادامه دارد... گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را چشم تو زینت تاریکی نیست پلکها را بتکان، کفش به پا کن و بیا...
دوست عزیز سبز ترین و همیشگی ترین بهار ها را برایت آرزو مندم
نزدیک عیده، توی خونه تکونیه دلت، مارو بیرون نکنی!!!
ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی . نوروز مبارک
با تبریک سال نو
عاقبت زمستان رفت و رو سیاهیش برای ما موند
امضا
حاجی فیروز
سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
این است هفت سین آریایی
نوروز مبارک


هستن کهقبل علوم پایه پا شدن اومدن بیرونو اینا عجب آدمهای بیکاری هستنا درس و زندگی ندارن و از این حرف ها...!
بچا دویدن اون بغلمون یه کیوسک ١١٠ بود یا به قول خودم دکه ی ١١٠ فروشی
.پلیس اونجا بود.منم که دیگه پلیسا دیدم شروع کردم به داد و فریاد و که این یارو غلط کرده و یه چند تا فشش دادمو پلیس اونجا بود وگرنه من که جرات داد و فریاد نداشتم که
.حالا طرف برادر عروس بود.من داد و قال که شکایت می کنم ازتو میبرمت کلانتری و از این حرفا که داداش طرف اومد گفت اقا نمی دونست که شما از ما فیلم نمی گرفتینا ببخشینشو بچگی کرد و از این حرفا.منم سفت و سخت که نه.اصلا کلانتری میریم ازش شکایت مینم.خلاصه یکی از فامیلاشو وایساد و گفت من وایمیسم این بره فعلا به خواهرش برسه گناه داره شب عروسی خواهرشه.منم گفتم نه اون موقع که مشت زد شب عروسی نبود حالا..؟خلاصه طرف پرید سوار ماشین شد و رفت.ما هم با این فامیلشون رفتیم کلانتری...!



.مخصوصا بین گزینه های من با بقیه...!خلاصه گذشت ونزدیکی های ظهر بود که همه گرسنه و نالون بی حال و افسرده بودیم که دیدیم اگه همین طوری ادامه بدیم احتمالا تا چند دقیق دیگه همونجا وسط یونی تلف میشیم.به این نتیجه رسیدیم که ناهار را باید بزنیم دیگه.پس از اختلاف نظر های بسیار برای انتخاب مکان مناسب و بهداشتی برای صرف و میل کردن غذا به این نتیجه رسیدیم که بریانی بهترین گزینه ای که می چسبه.چون هم غذاهاش چربه و هم پر انرژی هم آترواسکلروز را تضمین میکنه و هم با دستان تمیز و عالی درست میکنندو یه چنتا عطسه و سرفه هم حالا به عنوانه ادویه توش میریزندو خلاصه عالی...!

.علامت گریه برا اینه که من ضایع شده بودم که به علت شنیدن صفت دکتر رومو برگردونده بودم و خیال میکردم با منه...!
هی میگین دکتر دیکترا همین مشکلات و داره.به هرحال من میدونم که منو هیشکی دوس نداره...!
.تازه علی از حرفه ی عکاسی هم برای ما سخن های زیادی گفت.ار اینکه عکس هاشو آپلود کرده و نظراتی که به عکساش میدادند.ما هم کلی تشویق و ترغیب که آآآآآآآآفرین علی جون....!

دیگه آدم باید بتونه خودشو با سختی ها تطبیق بده...!ما هم با کمترین امکانات بیشترین کار را کردیم.مثل همونی که حق مسلم ماست...!
.حالا یه مشکلی داشتیم که دو رنگ بود.یعنی سنگ ها سیگار برگ و ... باید دورنگ می بود تا میشد بازی کرد.خلاصه ما دوباره یه سری تیره و یه سری روشنت تر و یا با علامت گذاری مشخص کردیما شروع کردیم به بازی...!بازی بین ممد و مصطفی بود...!بازیه خیلی جذابی بود...!


! (گرچه خیلی از بچه های مهمان الان از صمیمی ترین دوستامون هستن!
)
ولی در وصفش همین بس که هر کی ما رو می دید می پرسید از کدوم دبیرستان اومدین؟!!! و وقتی می شنیدن دانشجوی پزشکی هستیم به حال جامعه تاسف می خوردن...!!!
در پی این شکست تاریخی، بیانیه ای توسط بچه های مهر 85 در پانل زده شد که بسی تحسین برانگیز بود (!) البته خانوما دست بکار شدن و جواب کوبنده ای دادن...! جالبترین قسمت این جوابیه علل شکست بود: " 1. خواست خدا!/ 2. امتحان داشتند؛ 3فصل نه 2فصل!!!
/ 3.احترام به بزرگترها!/ 4. بد بودن زمین...!"
نمی دونم چرا این قضیه درس عبرتی واسه غایبین نشد! تا روز امتحان ایمنی عملی وقتی دکتر ربیعی گفت حضور سر کلاس اجباری نیست دوباره کلاسو ترک نکنن، و توی کلاس فقط 4 تا پسر بمونن با 40 تا دختر...!!! (آدم عاقل از یه سوراخ دو بار گزیده نمی شه
!) بعد از خروج بچه ها از کلاس استاد لطف کرده و مجددا 0.5 نمره به حاضرین مرحمت فرمودند!!! برگشت بچه ها و اظهار ندامت هم سودی نداشت...!!!
هر چی فکر کردم دیدم بجز خودم که 90% ساعتای کلاس رو خواب بودم بقیه بچه ها هم بیشترکلاس رو خواب بودن
... حالا یا استاد گول سکوت و آرامش ناشی از خواب ما رو خورده بودن یا خودشونم......!!!
! تازه یه آدم برفی خوشکل هم ساختیم
! خلاصه ترم دوست داشتنی ای بود...
... که اگر پاویون و دوستای خوب پاویونی نبودن قطعا اون شرایط سخت قابل تحمل نبود...






| Design By : Night Skin |

